تبليغاتX
اینجا دنیای من است
Wed 16 Dec 2009 ساعت 3:25 AM

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را، كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!

 

در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود! که هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره‌ي سال‌هاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده‌اي داريم!


اما اين را مي‌دانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگل‌ها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده‌اند.

اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آن‌ها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.

و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.


انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است!


بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي‌گذرد و حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره‌ي 46 ساله آورده است
او طي 40 ثانيه بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است


او خودش را به نسبت‌هاي سرسام‌آوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است


سوخت‌هاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله‌ي برق آسا نگاه مي‌كند.

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت
Sun 13 Dec 2009 ساعت 8:0 AM

 


 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: 
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. 
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم! 
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 12 Dec 2009 ساعت 10:16 PM
 

 

بقیه ی عکسا تو ادامه مطلبه حتماْ ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Tue 8 Dec 2009 ساعت 9:57 PM
 

امروز میخوام یه مطلب علمی بذارم در واقع یه مطلب کامپوتری امیدوارم مفید باشه

مطئناً و به طور قطع در RAM هاي با ظرفيت بالا 20 بيت براي آدرس فيزيكي (براي كل فضا ) كفايت نمي كند. پس چرا در CPUهاي 32بيتي همچنان طول ثبات هاي سگمنت همچنان 16 بيتي باقي مانده است؟

 

زماني كه حافظه كامپيوتر بزرگ باشد ،چون طول آدرس زياد مي شود،محل زيادي براي نمايش آدرس در دستور نياز است ،بنا بر اين از تكنيك صفحه بندي حافظه استفاده ميشود ،در واقع حافظه  به بخش هايي به نام صفحات (Pa g e) تقسيم ميگردد ، در اين صورت  آدرسي كه در دستور گذارده  مي شود آدرس كوچكتري ست در محدوده صفحه كه جاي كمتري براي آدرس ، در دستور نياز است .

براي مثال حافظه به 256 صفحه  از 0 تا 256    تقسيم شده و هر صفحه نيز داراي 256 خانه حافظه است،به اين ترتيب ظرفيت كل حافظه برابر  65536= 256*256  خانه حافظه مي باشد.بنا بر اين 8 بيت براي نشان دادن صفحه،و8 بيت جهت نشان دادن خانه حافظه در داخل صفحه نياز خواهد بود.

 

 به همين دليل ميگوييم يك سگمنت ناحيه خاصي است از مرز پاراگراف شروع مي شود يعني از مكاني كه همواره بر ١٦ يا ١٠ شانزده شانزدهي بخش پذير است.

هر چندكه يك سمگنت مي تواند در هر جايي از حافظه قرار بگيرد و در حالت حقيقي مي تواند تا 64k باشد

 

زماني كه كاربر در داخل يك صفحه كار مي كند فقط آدرس داخل صفحه در دستور  داده مي شود كه فقط 8 بيت است در صورتي كه كل آدرس 16 بيت است،بنا بر اين طول دستورات  كوتاه تر و جاي كمتري براي ذخيره دستور در حافظه نياز است.

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Tue 8 Dec 2009 ساعت 0:33 AM
 

بازی روزگار را نمی‌فهمم!

 من تو را دوست می‌دارم.

 تو دیگری را ...

 دیگری مرا ...

و همه ما تنهاییم.

 تنهایی سهم ما نیست..................

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت
Mon 7 Dec 2009 ساعت 10:8 PM

 

کاش به زمانی برگردم که همه غمم شکستن نوک مدادم بود

کاش.................

 

منبع               

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت
Sun 29 Nov 2009 ساعت 8:0 AM

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

منبع:يه دوست

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sun 22 Nov 2009 ساعت 0:15 AM
 



 

يه دوست معمولي وقتي مي آد خونت مث مهمون رفتار ميکنه

يه دوست واقعي  در يخچال رو باز ميکنه و ازخودش پذيرايي ميکنه

يه دوست معمولي هرگز  گريه تو رو نديده...

يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رونمي دونه ...

يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تودفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره.

يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جاروجمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که  وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني ...

يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که  زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني

يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلاتتو حل کنه.

يه دوست معمولي وقتي بينتون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه

يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعوا هم زنگ ميزنه.

يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره...

يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

يه دوست معمولي  اين حرف های منو ميخونه وفراموش ميکنه...

يه دوست واقعي اونو واسه همه دوستاش ميفرسته

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 21 Nov 2009 ساعت 11:10 PM

 

تصویر: تبلیغ ماشین ژیان در سال ۴۹

 

ژیان

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Tue 17 Nov 2009 ساعت 10:29 PM
 

 

زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است..

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Tue 17 Nov 2009 ساعت 2:14 AM
 

دوست خوبم ...... ممنونم که اشتباهم رو بهم گفتی اشتباه تایپی بود باید ببخشی

دلم واست خیلی تنگ شده بود و از اينكه دوباره بهم سر زدي خيلي خیلی خوشحال شدم  

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 16 Nov 2009 ساعت 3:17 AM

 

 

توتوما ياماگاتچي (Tsutomo Yamaguchi): اين مرد ژاپني كه اكنون 93 سال سن دارد، يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به شمار مي‌رود. در زمان جنگ جهاني دوم، اولين بمب‌هاي اتمي تاريخ بر روي شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي انداخته شدند و ياماگاتچي در زمان هر دو بمباران اتمي، در اين دو شهر حضور داشت. در 6 آگوست 1945، ياماگاتچي براي انجام يك ماموريت كاري عازم هيروشيما شد. هنگامي كه قصد داشت از قطار پياده شود، ناگهان اولين بمب اتمي تاريخ در اين شهر و در 2 كيلومتري او انداخته شد و فاجعه‌ي وحشتناكي را به بار آورد. ياماگاتچي در اثر اين انفجار پرده‌ي گوشش پاره و دچار نابينايي موقت شد. او پس از گذراندن يك شب در پناهگاه حمله هوايي، تصميم گرفت كه از ماموريت خود صرفنظر كند و به شهر خود بازگردد.
سه روز پس از اين حادثه، ياماگاتچي در دفتر رئيس خود، مشغول صحبت با او بود كه ناگهان دومين بمب اتمي تاريخ بر روي اين شهر، ناكازاكي، و اين بار هم در فاصله 2 كيلومتري از او انداخته شد و اين شهر را نيز ويران كرد.
ياماگاتچي از اين دو انفجار جان سالم به در برد و از آن پس به يكي از مخالفان سرسخت بمب‌هاي اتمي تبديل شد. او كتاب‌هاي بسياري را در مورد تجربيات خود نوشته است تا افكار عمومي را نسبت به خطرات بمب‌هاي اتمي آگاه كند.


 

روي ساليوان (Roy Sullivan) يكي ديگر از بدشانس‌ترين آدم‌هاي جهان است. او هفت بار دچار صاعقه‌زدگي شده است. احتمال وقوع صاعقه‌زدگي 1 در 3000 است بنابراين احتمال اينكه فردي هفت بار دچار آن شود 1 در 22000000000000000000000 است. روي از اين صاعقه زدگي‌ها جان سالم به در برد اما در سن 71 سالگي با شليك يك گلوله به زندگي خود پايان داد.

آن هودجز (Ann Hodges): اين زن آمريكايي نيز يكي از بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيد. در 30 نوامبر، تكه‌اي از يك شهاب سنگ سقف خانه او را سوراخ كرد و دقيقاً با او كه بر روي مبل دراز كشيده بود برخورد كرد. اين حادثه براي همه اتفاق نمي‌افتد و آن اولين انسان تاريخ بود كه آن را تجربه كرد.


وايلت جسوپ (Vielet Jessop): يكي ديگر از آدم‌هاي بدشانس اين روزگار است. حادثه‌اي را كه قطعاً هيچ يك از ما تجربه نكرده‌ايم او سه بار تجربه كرده است.
داستان وايلت از آنجا شروع مي‌شود كه او به عنوان مهماندار در سال 1910 در 23 سالگي در  كشتي «المپيك» مشغول به كار مي‌شود. در 20 سپتامبر همين سال اين كشتي طي يكي از سفرهاي خود با ناوگان ارتش بريتانيا برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. همه مسافران و خدمه‌ي اين كشتي كه وايلت نيز در ميان آنان بوده، نجات مي‌يابند. پس از اين حادثه وايلت تصميم مي‌گيرد شانس خود را در كشتي بزرگتري كه سازندگان آن معتقد بودند هيچ چيز نمي‌تواند آن را غرق كند، امتحان كند.
وايلت در كشتي تايتانيك به عنوان مهماندار مشغول به كار اين كشتي در اولين سفر خود با يك كوه يخ برخورد كرد و غرق شد. در حالي كه تايتانيك غول پيكر در حال فرو رفتن در آب‌هاي اقيانوس اطلس شمالي بود، وايلت توانست خود را به يكي از قايق‌هاي نجات برساند و خود را نجات دهد. اما ماجرا همين جا ختم نمي‌شود.
چند سال بعد او به عنوان پرستار در كشتي «بريتانيكا» مشغول به كار شد. اين كشتي نيز طي يكي از سفرهاي خود با يك مين دريايي برخورد مي‌كند و غرق مي‌شود. اين بار از قايق‌هاي نجات خبري نبود و وايلت براي نجات جان خود مجبور شد كه به درون آب بپرد. هنگام پرش، سر با قسمتي از كشتي برخورد مي‌كند و از هوش مي‌رود. وقتي به هوش مي‌يابد متوجه مي‌شود كه صحيح و سالم به خشكي رسيده است.
وايلت در سال 1971 در اثر ايست قلبي درگذشت و پيكر او را به دريا سپردند.


 

آخرين آدم‌هاي بدشانس‌ ما، جيسن و جني لارنس (Jason and Jenny Lawrence) هستند. اين زوج انگليسي در طول زندگي مشترك خود شاهد سه تا از بزرگترين حملات تروريستي جهان بوده‌اند. حادثه‌ي 11 سپتامبر را حتما به ياد داريد. اين زوج روز 11 سپتامبر در حال گذراندن تعطيلات در نيويورك بودند كه بدترين حمله تروريستي تاريخ آمريكا را با چشمان خود مشاهده كردند.
چهار سال بعد، در 7 ژوئن 2005 اين زوج در لندن، شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ انگليس بودند در پي انفجار چندين بمب در مترو لندن 52 نفر جان باختند.
سه سال پس از اين حادثه، اين بار اين زن و شهر به شر بمبئي در هند سفر كردند. در آنجا نيز اين زوج بدشانس شاهد بدترين حمله تروريستي تاريخ هند بودند: در پي انفجارها و تيراندازي‌هاي فراوان صدها نفر كشته شدند.
اگرچه در ابتدا عنوان كرديم كه اين افراد بدشانس‌ترين آدم‌هاي تاريخ به حساب مي‌آيند اما از طرفي خوش‌شانس‌ترين افراد نيز هستند چرا كه از همگي از همه‌ي اين حوادث جان سالم به در ببرند.

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 16 Nov 2009 ساعت 0:7 AM
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟


ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."

پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم."

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟"

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت: "نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست."

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: "غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌


پرنده اين را گفت و پر زد.

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌


آن وقت رو به خدا كرد و گريست.


نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Fri 6 Nov 2009 ساعت 12:0 PM

1ـ ماتا هاری 
 
محل تولد: هلند
 
تابعیت: هلندی آلمانی
 
جاسوس آلمان ها در خاک فرانسه
 
مارگارت گرترود رزله ملقب به ماتا هاری به عنوان یک زن مطلقه وارد خاک فرانسه شد و در آنجا حرفه ی رقاصی را پیش گرفت.
 
در زمان جنگ جهانی اول با رقاصی و روسبیگری اطلاعات مهم نظامی را از افسران فرانسوی می گرفت و آنها را برای آلمان می فرستاد. در سال 1917 فرانسه متوجه کارهای ماتاهاری شد و او را به جرم جاسوسی اعدام کرد.

 

2ـ نانسی ویک

محل تولد: نیوزیلند
 
همکاری با کشورهای فرانسه، انگلیس، آمریکا و استرالیا
 
در زمان شروع جنگ جهانی دوم نانسی ویک در فرانسه خبرنگار بود.
 
او داوطلبانه به خدمت نیروی مقاومت فرانسه درآمد و شبکه جاسوسی بسیار گسترده و کارآمدی را تشکیل داد.
 
به قدری در کار خود ماهر بود که نیروی پلیس مخفی نازی (گشتاپو) دو میلیون دلار برای سر او جایزه گذاشتند.
 
پس از جنگ، پنج کشور فرانسه، انگلیس، آمریکا و استرالیا و نیوزیلند به خاطر خدمات شایان ویک از او تقدیر به عمل آوردند.

 
 
 
 
3ـ کریستیا شاربک 

محل تولد: لهستان
 
ملیت: انگلیسی
 
او مدت 6 سال برای انگلیس در کشورهای فرانسه ،مجارستان و مصر جاسوسی کرد.
 
شهرت خود را زمانی کسب کرد که توانست جان دو جاسوس انگلیسی دیگر را که اسیر نیروی پلیس مخفی نازی بودند و قرار بود اعدام شوند، نجات دهد.
 
او در سال 1952 به دست نامزد خود کشته شد.

 
 
 
 
 
 
4ـ ویرجینا هال    

محل تولد: آمریکا
 
همکاری با کشورهای آمریکا، انگلیس و فرانسه

ویرجینیا هال به عنوان عضو سازمان جاسوسی انگلیس ماموریت های بسیاری را برای نیروهای مقاومت فرانسه انجام داد و توانست اطلاعات نظامی مهمی از آلمانی ها در اختیار نیروی مقاومت فرانسه قرار دهد. 

5ـ وایولت سزابو  

محل تولد فرانسه
 
همکاری با کشورهای انگلیس و فرانسه وایولت
 
وایولت سزابو نیز عضو سازمان جاسوسی انگلیس بود و در طول جنگ جهانی دوم با خرابکاری و جمع آوری اطلاعات از آلمانی ها در خاک فرانسه، خدمات ارزنده ای را به انگلیس و فرانسه داشت.
 
او در سن 23 سالگی در سال 1945 توسط نیروهای آلمانی دستگیر و اعدام شد.
 
 
 

 

6ـ لونا کوهن    

محل تولد: آمریکا
 
همکاری با شوروی

لونا کوهن به همراه همسرش در انگلیس شبکه جاسوسی گسترده ای را تشکیل دادند و اطلاعات مهم نیروی دریایی انگلیس را برای شوروی مخابره می کردند.

 


 
7ـ الیزابت بنتلی

محل تولد: آمریکا
 
همکاری با شوروی

در طول جنگ جهانی دوم الیزابت بنتلی یکی از معروف ترین جاسوس های شوروی در آمریکا بود و ماموریت های بسیاری برای این کشور انجام داد.

 

 


8ـ شاهزاده استفانی جولیانا فون هوهنلوهه

 

محل تولد: اتریش
 
همکاری با آمریکا و آلمان

استفانی جولیانا یکی از دوستان نزدیک آدولف هیتلر بود و برای نازی ها جاسوسی می کرد. او با استفاده از زیبایی خود به راحتی توانست در میان دولتمردان انگلیسی نفوذ کند و اطلاعات ارزشمندی در اختیار نازی ها قرار دهد.

 

9ـ بریتا تات

محل تولد: دانمارک
 
همکاری با دانمارک

بریتا تات در سال 1442 قبل از جنگ میان دانمارک و سوئد با یکی از شاهزادگان سوئدی ازدواج کرد. در هنگام جنگ دانمارک از او به عنوان جاسوس خود استفاده کرد و توانست اطلاعات نظامی ارزشمندی از طریق او بدست بیاورد. بریتا تات توطئه ی قتل شارلز هشتم را طرحی کرد اما ناکام ماند. پس از آن سارلز هشتم او را به جرم خیانت اعدام کرد.

 

10ـ ملیتا نورود

محل تولد انگلیس
 
همکاری با شوروی
 
ملیتا نورود در سال 1940 به عنوان جاسوس شوروی در انگلیس فعالیت می کرد. او در طول جنگ سرد توانست اطلاعات ملی بسیار مهم  انگلیس  را در اختیار شوروی قرار دهد.

 

منبع: نظام آباد


نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sun 1 Nov 2009 ساعت 8:0 AM

 

دعوای حافظ و صائب و شهریار!

دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر “آن ترک شیرازی” اتفاق افتاده:



به قول حضرت حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

 

 

و صائب در جواب می گوید:


هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

 

و شهریار در جواب می گوید:



هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

 

و دوستی گوید:



هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sun 25 Oct 2009 ساعت 9:0 AM

 

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید. 



این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

لطفاْ تا انتها بخونید

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

دانلود تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Wed 21 Oct 2009 ساعت 8:0 AM
 

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه ی آن جالب بود سوال از این قرار بود:

نظر خودتان را راجع به کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و جالب این که کسی جواب نداد چون:

در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني  چه؟
در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟
در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟
در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟
و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

 
 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Wed 14 Oct 2009 ساعت 10:33 PM

 

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو يك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 
این مطلب رو دوست جونم لی لی واسم فرستاده منم گذاشتمش اینجا تا همه ببینن
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 10 Oct 2009 ساعت 6:32 PM
 
 
او باید بداند که همه مردم عادل و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.

به او بیاموزید به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود.

به او بیاموزید که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست.

می‌دانم که وقت می‌گیرد اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یاد‌آور شوید.

اگر می‌توانید به او نقش مؤثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می‌کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم و با گردن‌کش‌ها ، گردن‌کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می‌رسد انتخاب کند.

ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید.

اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی‌معناست!

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
 
 
برگرفته از  وبلاگ شوک
 
 
 
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 3 Oct 2009 ساعت 8:40 AM

 

تفاوت در شستن هواپیما

 

 

 

 

و اما در ایران

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 26 Sep 2009 ساعت 8:0 AM

تولد تولد تولدم مبارک

۴ مهر میلاد اولین اختر تابناک آسمان خونمون یعنی خودم مبارک

شما هم دعوتین

کادو یادتون نره هااااااااا

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 21 Sep 2009 ساعت 2:37 PM

 

پاييز

 

                        باز پاييز است ............ 
                   باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است 
                   باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان 
                   باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران 
                   باز رنجورم خداوندا پرشانم 
                   باز مي بينم كه بي تابم و گريانم 
                   باز پاييز است ........... 
                   باز اين دنيا غم انگيز است 
                   باز پاييز است و هنگام جدايي ها 
                   باز پاييز است و مرگ آشنايي ها


_________________
 
 
 
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Fri 18 Sep 2009 ساعت 0:42 AM
 

 پدرم با موهای سپیدش

 با پاکی قدومش

 صفای وجودش

 سنگینی سکوتش

 نجابت و غرورش

 گستره وسع جنت بود

 

  و افسوس که من فقط پدرمیخواندمش....

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Wed 2 Sep 2009 ساعت 1:54 AM

 

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند.

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

 همه پنهان شدند الا نیوتون …

 نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 31 Aug 2009 ساعت 10:43 PM

 

چه کسی میداند که تو در پیله ی خود تنهایی

 

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی

 

پیله ات را بشکاف

 

تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 17 Aug 2009 ساعت 10:36 PM

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 15 Aug 2009 ساعت 5:23 AM

 

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم
باز جواب نمیده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی‌: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!!
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
می کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد .
بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن .

 

بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

 

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Sat 1 Aug 2009 ساعت 5:24 AM

دوره ی ارزانیست

 

      شرف اینجا ارزان

 

              تن عریان ارزان

 

                      آبرو قیمت یک تکه ی نان

 

                           و دروغ از همه چیز ارزانتر

 

                             وخداییکه در این نزدیکیست

 

 پاورقی

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راستشو بخواین نمیدونم شاعرش کیه

 این شعرو پارسال شنیدم یادم نیست کجا و از کی

 شنیدم فقط یادمه خیلی ازش خوشم اومد و 

حفظش کردم

اینم واسه کسایی که میخوان بدونن اثر کیه ؟؟

شما فکر کنید شاعرش منم

 

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Wed 29 Jul 2009 ساعت 8:8 AM
 
 
تو این پست میخوام سخنانی را که بعضی از مشاهیر جهان در اخرین لحظه ی زندگی بر زبان اوردند را ذکر می کنم.
 
 
 
گاندی
 
اگر نتوانیم آزاد زندگی کنیم بهتر است که مرگ را با اغوش باز استقبال کنیم
 
 
 
 
 
فیودو تایچف
 
شاعر روسی گفت :
 وقتی انسان نمی تواند کلمات مناسب را برای احوالش بیابد چه شکنجه ای را تحمل می کند
 
 
 
 
 
 
ماری انتوانت
 
ملکه ی فرانسه در روز اعدام خود بسیار خوددار و متین بود.وقتی از سکوی اعدام بالا می رفت ناگهان لغزید و پای جلاد خود را لگد کرد.بعد رو به او کرد و گفت:
لطفا مرا به خاطر این کارم ببخش اصلا عمدی نبود
 
 
 
 
 
آلبرت انیشتن
 
اخرین کلمات او را هیچ کس نفهمید زیرا پرستاری که در کنارش بود المانی نمی دانست.
 
 
 
 
یوری گاگارین
 
اولین فضانورد دنیا درباره ی مرگ می گوید:
انسان هر چه بر سنش افزوده می شود حافظه اش کوتاه تر و رشته ی خاطراتش دراز تر می شود و همه ی این مسائل را در هنگام مرگ به یاد دارد که مانند یک فیلم کوتاه داستانی از مقابل دیدگان او میگذرد
 
 
 
 
لئوناردو داوینچی
 
قبل از این که روح خود را تسلیم مرگ کند اظهار داشت:
من به مردم توهین کردم اثار من به ان درجه از عظمت نرسیدند که من در طلبش بودم.
 
 
 
 
توماس کارلایل
 
مورخ و نویسنده اسکاتلندی درست قبل از اینکه جان به جان افرین تسلیم کند گفت:
احساس کسی را دارم که در حال مرگ است
 
 
 
 
 
لئوتولستوی
 
اخرین روزهای زندگی خود را در دهکده ای در جواریک ایستگاه راه اهن کوچک سپری کرد.او که در 84 سالگی از زندگی در مایملک خود خسته شده بود به همراه دختر و پزشک خانوادگی اش سوار قطار شد تا به طور ناشناس سفر کند.ولی در ابتدای سفر سرما خورد و مدتی بعد دکتر تشخیص داد که مبتلا به ذات الریه شده است.اخرین جمله ای که تولستوی زیر لب زمزمه کرد این بود:
من عاشق حقیقتم.
بعضی از اطرافیان او نیز می گویند او قبل از اخرین دم گفت:
مرگ را درک نمیکنم
 
 
 
 
نرون
 
امپراطور روم قبل از این که بر زمین بیفتد و بمیرد فریاد زد:
چه بازیگر بزرگی در درون من می میرد
 
 
 
 
جورج ویلهلم فردریک
 
پدر مکتب دیالکتیک هکل تا اخرین لحظه ی زندگی بر عقیده ی خود پا بر جا ماند.او در زمان مرگ زیر لب گفت:
تنها یک نفر بود که در طول زندگی مرا درک می کرد.
و بعد از یک مکث کوتاه ادامه داد:
در حقیقت حتی او هم مرا نفهمید
 
 
 
 
 
برنارد شاو
 
می گوید:
آرزو دارم که تا اخرین رمق وجود من ثمربخش باشد و هنگامی بمیرم که دیگر از من هیچ خدمتی ساخته نباشد.
او هم چنین می گوید:
یکی از عجایب زندگی این است که مرگ درست وقتی ما را در می یابد که اماده شده ایم تا از یک زندگی شیرین برخوردار شویم.
 
 
 
 
 
فردریک اول
 
کشیشی که بر بالای سر پادشاه روسیه به هنگام مرگ دعا می خواند شنید که او گفت:انسان برهنه به این دنیا می اید و برهنه از دنیا می رود.سپس فدریک دست کشیش را کشید و فریاد زد:
حق ندارید مرا برهنه دفن کنید می خواهم یونیفرم کامل بر تن داشته باشم...
 
 
 
 
فئودور داستایوفسکی
 
روز 28 ژانویه سال 1881 از خواب بیدار شد و ناگهان دریافت که ان روز اخرین روز زندگی اوست.او هم چنان روی تخت دراز کشید و صبر کرد تا همسرش انا از خواب برخیزد.انا ابتدا حرف او را باور نکرد ولی او اصرار داشت که همسرش کشیش را خبر کند.وقتی کشیش بالای سر وی دعا خواند او از دنیا رفت.
 
 
 
نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |
Mon 27 Jul 2009 ساعت 10:10 AM

به نور نگاه كن سايه ها پشت سرت خواهند بود

بايد تخمي بشكند تا عقابي به پرواز در آيد

سنگ هم ديوار ميسازد هم پل

كوهستان از سنگهاي كوچكي تشكيل شده كه به هم نزديك شده اند

آيا عقاب ميداند كه چنين بلند پرواز ميكند؟


جاده ي هموار سفر را ملال انگيز ميكند

 


با توفان نجنگ در آن حركت كن


آنچه با سخاوت بدهي به تو باز خواهد گشت

 

بد بختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي ميرويد

 

 

 

بزرگترين درس زندگي اينست که گاهي احمق‌ها، درست ميگويند. (چرچيل)

 

 

عد‌ه‌اي دائم غرغر ميکنند که گل سرخ،خار دارد. ما بايد شاد باشيم که خارها گل دارند. (آلفونس کار)

 

 

يک پرنده کوچک که زير برگ‌ها نغمه سرايي ميکند براي اثبات خدا کافي است. (ويکتور هوگو)

 

 

بيشتر کساني موفق شده‌اند که کمتر تعريف شنيده‌اند. (زولا)

 

 

دو چيز براي موفقيت وجود دارد: هوش و استفاده از ناداني ديگران. (لابروير)

 

 

نوشته شده توسط كتايون | موضوع: | لینک ثابت |